مير تقي الدين كاشاني
410
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
من كه مىگشتم ز يك دم دورى او بىحضور * گشتهام راضى به يك نظارهاش ، آن هم ز دور جذبهاى بنما نه زورِ « 1 » دست اگر خواهى وصال * كوهكن در وصل بودى وصل اگر بودى به زور * * * آنكه خوابش نيست هرگز چشم پرخون من است * و آنكه در خواب است دائم بخت وارون من است سودهام بر ساعد او چشم پرخون در خيال * داغها بر وى نشان چشم پرخون من است ساربان از گِرد محمل خواست تا دورم كند * گفت بگذارش كه اين ديوانه مجنون من است خوار گشتم با خسان از بس كه كردم ماجرا * بيش از اين خوارى سزاى همّت دون من است * * * نرسيدهست سرم بر سر بالين سلامت * اى شبْ اوّل تو گواهى بدهى روز قيامت همچو خنجر به دلم برده سر آن گوشهء ابرو * رفته چون تير فرو در جگرم آن قد و قامت * * * شد اى ساقى دلم پرنور از آن حور * بده مى تا شود نورٌ على نور مزن پا بر دلم كز ذكر هجرت * دلى دارم چو خاك آلوده زنبور درين ويرانه جانم بر لب آمد * خدايا چند باشم زنده در گور تو در عالم نمىگنجى و دارى * مكان در هر دلى حتى دل مور نمىبينم رخش از بس كه محوم * چراغم روشن است و ديدهام كور دويدم هرزه عمرى چون رضايى * دريغ از رنج بسيار و ره دور * * *
--> ( 1 ) . اصل : ز زور .